خاطرات من

سلام.چند روز سرما خوردم بدجور.😪 امتحان امروز و اصلا خوب ندادم ديشب تا ساعت ١ شب تو بيمارستان بودم و امپول زدم💊💉.اينقدر حالم بد بود وقتي سوالا رو ديدم ميخواستم برم درسم و حذف كنم.اما دوستم ميگفت بشين فعلا تا اخر بشين تقريبا برگم سفيد بود 📄اينقدر گريه كردم هم به خاطر حالم هم به خاطر يه درس ٣ واحدي😐مراقب بيچاره هل شده بود نميدونست چيكار كنه دوستم گفت بزار بهش بگم بنويسه مراقب گفت نه به دوست گفتم نميخواد اشكال نداره اما اخرش مراقب دلش سوخت به دوستم گفت چند تا سوال و جواب بده تو برگه سوالات بهش بده اونم نوشت مراقب روش و كرد اون سمت سريعي بهم برگه رو داد.نوشتم اما اينقدر حالم بد بود چشمام نميديد همينطور نوشتم قاطي پاتي خودمم يكم نوشته بودم خدا كنه نمرم خوب بشه😓فردا هم دوتا امتحان دارم البته خوندمشون خيالم راحته .فردا ديگه راحت ميشم امتحانام تموم ميشه. دلم هوس مسافرت كرده دلم ميخواد برم مشهد فقط مشهههههههد كاش امام رضا بطلبم برم اخه يه نذر كوچيكي هم دارم.خدا كنه فرصت بشه و برم.

|یکشنبه چهارم بهمن ۱۳۹۴| 1:52|سارا|

سلام.ديگه نزديك امتحاناست.امروز اولين امتحان ازمايشگاه و دادم خدا رو شكر عالي بود.اين هفته يه امتحان آزمايشگاه ديگه دارم اين امتحان و بدم يكم حس سبكي بهم دست ميده و البته يه دوتا بازديد دارم كه بايد حتما برم.بعدش ديگه فرجه ها شروع ميشه و بايد بشينم حسابي بخونم.راستي به فكر يه وبلاگ ديگه هستم البته با اسم مستعار ميخوام طرز نوشتم و فرق بدم بايد ببينم وقت ميكنم و البته مهمتر از اون حوصله ميكنم يه وبلاگ ديگه بنويسم.آخه تا يه جايى نوشته هاش آمادس. خيلي وقته كه يه حرفايي و به يه سبك ديگه دلم ميخواد بنويسم اما حوصله ندارم كه سعي ميكنم بعد امتحانام اون وبلاگ و بنويسم تا يكمييييييييى فكرم آزاد باشه و خيالم از امتحانا راحت باشه.

|یکشنبه ششم دی ۱۳۹۴| 23:11|سارا|

سلام.اين چند روز استرس دارم و بي قرارم سعي ميكنم بيخيال باشم.البته بيخيال واژه ي درستي نيست بهتره بگم بهش فكر نكنم.امروز اين درد لعنتي كلافم كرده معلوم نيست دارم دندون عقل در ميارم يا نه حسابي ديونم كرده.برعكس همه كه مشتاق تعطيلي هستن من مشتاق  رسيدن يكشنبه هستم هم اين درد ديونم كرده هم خسته شدم از تعطيل بودن.نميدونم چه اتفاقايي و بايد ثبت كنم دوتا اتفاق افتاد كه من براشون صدقه دادم.اوليش اين بود كه نزديك بود تصادف كنم و ماشين خرج بر ميداشت كه البته اگه خدايي نكرده تصادف ميكردم من مقصر نبودم چون پسره  خودش اين كار رو كرد كه من بترسم .ادم بي فرهنگ به اين ميگن😐اتفاق ديگه اي كه برام افتاد ماشين نزديك بود زيرم كنه از كنارم رد شد با سرعت.اين دوتا اتفاق و اين جا ثبت ميكنم چون تا الان مهمترين اتفاقا بود تو اين يه هفته.

|شنبه بیست و یکم آذر ۱۳۹۴| 4:20|سارا|

سلام.بعد از مدت خيلي طولاني برگشتم.اينجا مينويسم تا خاطراتم و ثبت كنم.اين مدت زندگيم تلخي ها و شيريني هاى زيادي داشت . من با همشون ساختممممم و سعى ميكنم بسازم😏الان ديگه چند ترم از دانشجو شدنم ميگذره و دوران شيطنت تموم شد خيلي درگير درسام شدم كلاس عكاسي ثبت نام كردم .برا مسابقات بدمينتون شركت كردم:)هنوزم ميخوام كلي كار انجام بدم.امروز امتحان داشتم اما متاسفانه اصلا امادگي نداشتم و سر كلاس نرفتم چند نفر ديگه هم به تبعيت از من نرفتن😁به جاش رفتم  كفش خريدم:)خبردار شديم كه اصلا استاد نيومد:)

***رك بودن خوب نيست ادم بايد حرفش و بسنجه كه طرفش ناراحت نشه نميگم پشت سر طرف حرف بزنيد اما بعضي حرفا رو نبايد به طرفه مقابل به راحتي گفت ممكنه اون حرف اونقدر سنگين باشه كه باعث بشه ناراحت بشه طرف مقابلتون.امروز برا من پيش امد😐جواب اون كسايي هم كه امروز ناراحتم كردن با يكم سردي و بي محلي دادم كه حساب كار امد دستشون😑

|سه شنبه سوم آذر ۱۳۹۴| 0:49|سارا|

سلام دوستای عزیزم!

شرمنده که برگشتنم طول کشید از همه ی دوستای عزیزم که به یادم بودن ممنونم.

قبل از ماه رمضون رفتم اصفهان جای همه خالی خیلی خوش گذشت فقط روز اخر بد بود که اونم با برگشتم به اهواز دیگه بهش فکر نکردم.دوستای گلم در نبود من افسردگی گرفته بودن منم که نگران دوستام مجبور شدم زود برگردم اخ که که چقدر من و دوست دارن و البته منم دوسشون دارم در حد لالیگا:)

دارم خودم و برا کنکورررررررر اماده میکنم فعلا که فقط کلاس ریاضی میرم اما خودمم درس میخونم(توجه) من باید یه دانشگاه خوب برررررررررررررررم :)

تابستونم که کارم شده بیدار موندن تا صبح اگه خوابم نیاد بعدش درس میخونم کلا شیفته شب کار میکنم.

اهههههههههههههان راستی تولد خاله کوچیکم مبارک خاله جون از همین جا میبوسمت:*

دیگه مدرسه ای هم در کار نیست تا یکم شیطونی کنم و دوستای عزیزم و شاد کنم اما فعلا تو فکر یه شیطونیه جدیدم که دوستای گلم دوباره دچار افسردگی نشن و از محبت من فیض ببرن اخه خیلی نگرانشونم:)

این روزا برام روزای خوبیه ...........

دوستای عزیز ممنون که وقت گرانبهاتون برا خوندن گذاشتین و ببخشید که چشمای قشنگتون اذیت شد.

فعلا بای بای :)

|شنبه بیست و نهم تیر ۱۳۹۲| 12:1|سارا|

سلام خوبید سلامتین؟؟؟

اول از همه تولد علیرضا و آیهان جون و تبریک میگم ایشاا... 100 سال زنده باشین.

:* اینم کادوی من .. کیک یادتون نره:)

جاتون خالی این چند شب خیلی خوش گذشت...آبهویجم زدیم خیلی چسبید

دیشب موندم خونه دوستم.. تا صبح فک زدیم..

واااای راستی با این پسر دایی دوستم صحبت کردم امد کانون زبان البته من تحویلش نگرفتم مجبور شد همون پشت تلفن صحبت کنه فعلا بهش گفتم بزاره فکرام و بکنم در واقع دست به سرش کردم:)

خوب دیگه من فعلا برم بای بای دوستون دارم دوستای عزیزم:*

|جمعه بیست و چهارم خرداد ۱۳۹۲| 20:16|سارا|

سلاااااااام دوستای گل خودم من امدم.............

اخ که چقدر دلم تنگ شده بود برا یه پست گذاشتن من ازاد شدم امروز:))))

یه اتفاقای جالب افتاده که من کلی باهاشون حال کردم قرار با دوستام برم بیرون یه گشتی بزنم الان امدم پیش یکی دوستای جون جونی بهترین دوستم (فافای خودم )الانم خفم کرده به همتون سلام میرسونه :))

وااااای بزارین از شیطونی هام بگم من کلی تو این حوضه ی امتحانی که بودم شیطونی کردم نمونش اینکه عشقم این بود  که از نرده ها سر میخوردم میومدم پایین تااااااا دلتونم بخواد تقلبی کردم هم دادم هم گرفتم مخصوصا برا امتحانه زبان تقلبی خیلی دادم تو پستای بعدی بازم از این مدتی که نبودم میگم.

خوب دیگه من بازم میام اما معلوم نیست این چند روز میخوام خوش بگذرونم چون از تیر ماه بازم باید کلاس برم 

دوستتون دارم میبوسمتون بای بای*:

|شنبه هجدهم خرداد ۱۳۹۲| 16:44|سارا|

سلام دوستای عزیزم........

امروز امدم خداحافظی کنم این چند روز کامپیوتر و تبلت و پی اس پی و ازم گرفتن فقط گوشیم و نگرفتن الانم قاچاقی نشتم پا کامپیوتر....... 

 من رفتم تا بعد از امتحان هام بیشتر وقتا با گوشیم میام نت البته قاچاقی هر کی آپ بود خبرم کنه حتما بهش سر میزنم امیدوارم فراموشم نکنین......

دوستون دارم دلم براتون تنگ میشه:***********

خوب دیگه من برم تا بعد از امتحانا یادتون نره هرکی آپ بود خبرم کنه حتما میام بای بای.......

|یکشنبه بیست و پنجم فروردین ۱۳۹۲| 19:25|سارا|

سلام دوستای گل خودم...........

 امروزم مثل بقیه روزا دیر رفتم مدرسه چون خونمون نزدیک مدرسه اس و من پیاده میرم فقط ۶ دقیقه تو راهم البته اگه بخوام تند راه برم که اونم عمرا چون با دوستام تو راه کلی حال میکنیم ولی امروز دیرتر از بقیه روزا رفتیم مدرسه ۵ نفر بودیم ساعت ۸ رسیدیم مدرسه..... امدیم فرار کنیم که زود بریم کلاس تا کسی ندیدمون متاسفانه مدیر محترم خفتمون کرد گفت همه برین کلبه ی وحشت(دفتر مدیر)  کلی حرف زد گفت چرا دیر میاین گفت شما که خونه هاتون نزدیکه منم گفتم مشکل همین که نزدیکه چون دوست داریم تا دقیقه های اخر خونه باشیم اونم گفت دیگه نه که اینقدر دیر بیاین برگه تاخیر میده ما هم میریم سر کلاس حالا معلممون میگه اگه دفعه ی دیگه دیر امدین با ۴۰ تا از این برگه تاخیرا هم راهتون نمیدم.......

البته مدیرمون نامردی نکرد از نمره انضباطمون کم کرد من گفتم بیخیال حالا این همه نمره انضباط کم کردن اینم روش همین نمره های کم شده کلی بعدا خاطره میشه مگه نه؟؟؟؟

بای بای دعا میکنم پاتون به کلبه ی وحشت باز نشه...........

|چهارشنبه بیست و یکم فروردین ۱۳۹۲| 20:56|سارا|

سلام به دوستای عزیز خودم.......

امروز از کله سحر رفتم بیمارستان به خاطر چی به خاطر اینکه کم اشتها شدم دکتر محترمم برام آزمایش خون نوشت منم که عشق ازمایش خونم دکتر میگه نمیترسی که گفتم نه گفت پس شجاعی(انگار داشت با بچه حرف میزد)بهش گفتم آره خواهر پسر شجاعم

 بعدش منم لطف کردم برا امتحان زمین شناسی رفتم مدرسه مامانم تو راه میگه خوندی میگم آره خوندم( البته من اصلا نگاهشم نکرده بودم اخه روز قبل اصلا وقت نکردم درس بخونم هم حالم بد بود هم کانون زبان بودم تا عصری) به مامانم گفتم فقط لطفا زود بریم که برسم کنار یکی بشینم که درس نخونده کمکش کنم مامانم گفت اره جونه خودت تو هم که نگران بقیه 

آخرش معلمه گفت من به کلاس شما گفته بود نه دیگه درس میپرسم نه امتحان میگیرم ما هم که از خدا خواسته خلاصه امتحان ندادیم کلی حال کردیم

در کل روز خوبی بود نسبت به بقیه روزا.........

ارزو میکنم موفق باشین بای بای

|سه شنبه بیستم فروردین ۱۳۹۲| 19:22|سارا|

sArA-DesigN